گناه شناسی

سیصد و سیزده فدائی منجی انسانهایی هستند حلال زاده، با تربیتی درست، با ایمانی استوار چون کوه، دارای کسب حلال و گوش،چشم،زبان،شکم و دامن پاک

گناه شناسی

سیصد و سیزده فدائی منجی انسانهایی هستند حلال زاده، با تربیتی درست، با ایمانی استوار چون کوه، دارای کسب حلال و گوش،چشم،زبان،شکم و دامن پاک

بسم الله الرحمن الرحیم
حضرت امیرالمؤمنین امام علی علیه السلام:
الذُّنوبُ الدّاءُ، و الدَّواءُ الاستغِفارُ، و الشِّفاءُ أن لا تَعودَ.
گناهان بیماری‎اند و دارو استغفار است و شفایش به این است که به گناه باز نگردند.
با توجه به حدیث شریف بیماری جامعه ما و افراد آن گناه است و بدترین بیماری آن است که صاحب آن از وجودش مطلع نباشد یا آنرا بیماری نداند.
سعی بنده این است که به عنوان یک طلبه علوم دینی به انجام وظیفه در جبهه جهاد جنگ نرم به معرفی مصادیق، ریشه ها و علل بروز گناهان، آثار و عواقب دنیوی و اخروی، معرفی راه های پیشگیری و درمان گناه بپردازم.
در ضمن محوریت با بحثهای گناهان شایع و مبتلی به است.
باشد که مرضی رضای پروردگار متعال و باعث خشنودی مولایمان حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف واقع شود.

جستجو با گوگل



در اين وبلاگ
در كل اينترنت
ترجمه وبلاگ به سایر زبانها
كانال‌هاي ما

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
پیوندها

۱۴۱ مطلب با موضوع «فهرست ساختاری :: داستان» ثبت شده است

عارفی که 30 سال مرتب ذکر می گفت: استغفر الله.
مریدی به او گفت: چرا این همه استغفار می کنی، ما که از تو گناهی ندیدیم.
جواب داد: سی سال استغفار من به خاطر یک الحمد لله نابجاست!
روزی خبر آوردند بازار بصره آتش گرفته، پرسیدم: حجره من چه؟
گفتند: مال شما نسوخته...
گفتم: الحمدلله...
معنیش این بود که مال من نسوزد مال مردم به درک!
آن الحمدلله ازسر خودخواهی بود نه خداخواهی.

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۵ ، ۲۲:۳۷

سه توصیه مشترک از آخوند ملا فتحعلی سلطان ­آبادی ره و آیت الله بهجت ره

مرحوم «آقا سید منبرالدین اصفهانی» به همراه نامه ­ای از علمای اصفهان به سمت عراق رفت، تا آن را به آیت ­الله میرزای شیرازی برساند. در بین راه، به دیدار «آخوند ملا فتحعلی سلطان ­آبادی» می­رود. ظاهرا ایشان در آن موقع نابینا شده بود. مرحوم ملافتحعلی از نامه ­ای که در جیب سید منیرالدین بود خبر می ­دهد و حتی محتوای آن را هم به او بیان می­ کند.

سید منیرالدین، هنگام خداحافظی از ملافتحعلی می ­خواهد تا سفارشی به او بنماید.

ایشان می ­فرماید: «در هر ماه، نماز اول ماه را بخوان. هر شب نماز لیلۀ ­الدفن را برای مؤمنینی که از دنیا رفته­ اند بخوان. همچنین زیارت عاشورا را هم ترک نکن».

(حضرت آیت ­الله بهجت هم در پاسخ به شخصی که گفته بود: «سفارشی به من بفرمایید»، همین سه مطلب را مطرح کردند.) آن­ گاه فرمودند: «یکی از اقوام از دنیا رفته بود و بعدها وی را در خواب دیدند که می­ گوید: «نمازی که ملافتحعلی خواند، مرا نجات داد».

 روزنه­ هایی از عالم غیب، ص۳۵۵ و ۳۵۶٫ نوشتۀ آیت ­الله سید محسن خرازی

۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۵ ، ۲۰:۱۶

شخصى خدمت حضرت امیرالمؤمنین على (علیه السلام ) رسید و عرض کرد: نمی دانم چرا گره به کارم افتاده و از نظر رزق و روزی در مضیقه به سر می برم!؟؟

حضرت پرسیدند: گویا با قلم گره خورده چیزى مى نویسى ؟ (بسته شده به جایی مثل خودکارهای موجود در بانکها)

او عرض کرد: نه .

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۵ ، ۱۷:۵۵

مقام معظم رهبری زمینه توفیقشان را بخاطر یک کار نیک به پدرش می داند و در این زمینه می فرماید:

بد نیست من مطلبی را از خودم برای شما نقل کنم . بنده اگر در زندگی خود در هر زمینه توفیقاتی داشته ام ، وقتی محاسبه می کنم ، به نظرم می رسد که این توفیقات باید از یک کار نیکی که من به یکی از والدینم کرده ام ، باشد.

مرحوم پدرم در سنین پیری ، تقریبا بیست و چند سال قبل از فوتش (که مرد هفتاد ساله بود) به بیماری آب چشم ، که انسان نابینا می شود، دچار شد. بنده آن وقت در قم بودم . تدریجا در نامه هایی که ایشان برای ما می نوشت ، این روشن شد که ایشان چشمش درست نمی بیند. من به مشهد آمدم و دیدم چشم ایشان محتاج دکتر است .

قدری به دکتر مراجعه کردم و بعد برای تحصیل به قم برگشتم ، چون من از قبل ساکن قم بودم ، باز ایام تعطیل شد و من مجددا به مشهد رفتم و کمی به ایشان رسیدگی کردم و دوباره برای تحصیلات به قم برگشتم .

۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۵ ، ۱۷:۲۳

عالم ثقه ((شیخ باقر کاظمى )) مجاور نجف اشرف از شخص صادقى که دلاک بود نقل کرد که او گفت : مرا پدر پیرى بود که در خدمتگذارى او کوتاهى نمى کردم ، حتى براى او آب در مستراح حاضر مى کردم و مى ایستادم تا بیرون بیاید؛ و همیشه مواظب خدمت او بودم مگر شب چهارشنبه که به مسجد سهله مى رفتم ، تا امام زمان علیه السلام را ببینم . شب چهارشنبه آخرى براى من میسر نشد مگر نزدیک مغرب ، پس تنها و شبانه راه افتادم .

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۵ ، ۱۷:۱۸

حضرت موسى‏ علیه السلام یک جوان مجرد و غریبه است که روزی از بیابان می گذرد و دو دختر جوان را می بیند که دارند گوسفندهایشان را از برکه آب دور نگه می دارد. موسی جلو می رود و از آنها می پرسد؛ چرا گوسفند هایتان را از دیگر گوسفندان جدا می کنید؟

آنها موقرانه پاسخ می دهند:

لا نَسْقِی حَتَّى یُصْدِرَ الرِّعَاء قصص / 23.

 گوسفندها را آب نمی دهیم تا وقتی چوپان های مرد از اینجا بروند.

 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۵ ، ۲۰:۰۷
 

مردی سالها در آرزوی دیدن امام زمان(عج) بود و از اینکه توفیق پیدا نمی کرد امام را ببیند، رنج می برد. مدّت ها ریاضت کشید.شبها بیدار می ماند و دعا و راز و نیاز می کرد.معروف است، هرکس بدون وقفه، چهل شبِ چهارشنبه به مسجد سهله (کوفه) برود و نماز مغرب و عشاء خود را آنجا بخواند، سعادت تشرّف به محضر امام زمان(عج) را خواهد یافت.این مرد عابد مدّت ها این کار را هم کرد، ولی باز هم اثری ندید. (ولی به خاطر این عبادتها و شب زنده داری ها و... صفا و نورانیت خاصّی پیدا کرده بود).

تا اینکه روزی، به او الهام شد:

«الان حضرت بقیة الله(عج)، در بازار آهنگران، در مغازه پیرمردی قفل ساز نشسته است. اگر می خواهی او را ببینی، به آنجا برو!»او حرکت کرد،

و وقتی به آن مغازه رسید، دید حضرت مهدی(عج) آن جا نشسته و با آن پیرمرد گرم گفت و گو هستند.

اینک ادامه داستان از زبان آن دانشمند:

به امام(عج) سلام دادم. حضرت جواب سلامم را داد و به من اشاره کرد که اکنون ساکت باش و تماشا کن!در این حال دیدم پیرزنی که ناتوان بود، عصا به دست و با قد خمیده وارد مغازه شد، و قفلی را نشان داد و گفت:

آیا ممکن است برای رضای خدا ، این قفل را سه ریال از من بخرید؟ من به این سه ریال پول احتیاج دارم.پیرمرد قفل ساز، قفل را نگاه کرد و دید قفل، بی عیب و سالم است. گفت: مادر، چرا مال مسلمانی را ارزان بخرم و حق کسی را ضایع کنم؟ این قفل تو اکنون هشت ریال ارزش دارد. من اگر بخواهم سود کنم، به هفت ریال می خرم.زیرا در این معامله، بیش از یک ریال سود بردن، بی انصافی است. اگر می خواهی بفروشی، من هفت ریال می خرم، و باز تکرار می کنم که قیمت واقعی آن هشت ریال است، من چون کاسب هستم و باید نفع ببرم، یک ریال ارزان تر خریداری می کنم.

پیرزن ابتدا باور نکرد و گفت: هیچکس این قفل را سه ریال از من نخرید.

تو اکنون میخواهی هفت ریال از من بخری..؟! به هرحال پیرمرد قفل ساز، هفت ریال به آن زن داد و قفل را خرید.وقتی پیرزن رفت،امام زمان(عج) خطاب به من فرمودند:مشاهده کردی؟! این گونه باشید تا من به سراغ شما بیایم. ریاضت و سیر و سلوک لازم نیست. مسلمانی را در عمل نشان دهید تا من شما را یاری کنم.از بین همه افراد این شهر، من این پیرمرد را انتخاب کردم. چون او دین دارد و خدا را می شناسد.از اول بازار، این پیرزن برای فروش قفلش، تقاضای سه ریال کرد، امّا چون او را محتاج و نیازمند دیدند، همه سعی کردند از او ارزان بخرند و هیچکس حاضر نشد حتی سه ریال از او بخرد. درحالی که این پیرمرد به هفت ریال خرید. به خاطر همین انسانیت و انصافِ این پیرمرد،هر هفته به سراغش می آیم و با هم گفت و گو میکنیم.

امیر مؤمنان علی (ع) :

«هر کس با مردم به انصاف رفتار کند خداوند بر عزتش بیفزاید». (بحارالانوارج72، ص33.)

و چه عزتی بالاتر از ملاقات با قطب عالم حضرت امام زمان عج!!؟؟

منابع:

کیمیای محبت
رمز مشرّف شدن به محضر امام زمان(عج)، ص14

عنایات حضرت مهدی(ع) به علما و طلاب، ص204-202
سرمایه سخن، ج1

ملاقات با امام عصر، ص268

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۵ ، ۲۳:۰۷

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله):

روزی جبرئیل امین برای ادای وحی به نزد من آمد.

هنوز تمامش را نخوانده بود که ناگهان آوازی سخت و صدایی هولناک به گوش رسید؛ به گونه ای که چهره  فرشته وحی تغییر کرد.

پرسیدم این چه صدایی بود؟

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۵ ، ۲۳:۰۰

حضرت رسول (صل الله علیه و آله) :

هر کس به کودکی قرآن بیاموزد،خداوند در قیامت او را به مدالی مفتخر میکند که (که از زیبایی آن) اولین و آخرین انسانها به شگفت می آید.

میزان الحکمه،حدیث 16469

داستان :

مرحوم شیخ رجبعلی خیاط میگوید :

شبها در یکی از مساجد شهر تهران بعد از نماز و عبادتم مدتی مینشستم.کار من در آن لحظات آموزش قرآن بود.مردم نزد من می آمدند و من حمد و سوره آنها را تصحیح میکردم.چرا که نماز با حمد و سوره غلط پذیرفته نیست.

یک شب که مشغول آموزش قرآن به یکی از مومنین بودم متوجه دو پسر بچه  شدم که با هم دعوا میکردند.یکی از آنها مغلوب دیگری شد و برای اینکه کتک نخورد آمد و پهلوی من نشست.من هم که شاهد این ماجرا بودم از فرصت استفاده کردم و از او پرسیدم : پسر جان حمد و سوره را بلدی ؟؟

گفت : آری

گفتم :آفرین ،بخوان ببینم!

پسر دست و پا شکسته حمد و سوره ای خواند و من مشغول اصلاح آن شدم.خیلی وقتم را گرفت تقریبا تمام شب را!!

دیر وقت به خانه رفتم.شب بعد دوباره به مسجد رفتم.بعد از نماز طبق معمول نشسته بودم.پیر مردی که قیافه عجیبی داشت نزد من آمد و به من گفت : من علومی دارم که بسیاری به دنبال آن هستند.من علم کیمیا و علوم غریبه را میدانم.دست به هر چیزی بزنم طلا میشود.حاضرم تمام اینها را به تو بدهم مشروط به یک امر.باید چیزی به من بدهی!!!

گفتم چه چیز؟؟

پاسخ داد : باید ثواب آموزش دیشبت به آن کودک را به من بدهی !!

من که از قبل متوجه ارزش کارم بودم گفتم : نه !!!اینها در مقابل کار من ارزشی ندارد.

اگر اینها به درد میخورد به من نمیدادی!!

آری !!

در نزد روشن ضمیران علم کیمیا و طلا چه ارزشی دارد؟؟!!

آنجا که پیامبر به علی (ع) فرمود :

" اگر خداوند به دست تو کسی را هدایت کند ارزش آن از آنچه خورشید به آن میتابد بیشتر است، در حالی که ولایت تو را پذیرفته باشد.." («وسائل الشیعه ج 15 ص 43»)

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۵ ، ۱۶:۲۱

وقتی امیرالمومنین علی (ع) در یکی از کوچه های بصره می گذشت ،جمعیت فراوانی را دید نزدیک رفت میان جمعیت جوان خوشرو دید که با لباس پاک و آراسته و دارای متانت و وقار و عزتی مخصوص روی چهار پایه ای نشسته و مردم برای اینکه از او استفاده کنند از هم  نوبت می گرفتند،در میان مراجعین کسانی بودند که شیشه هائی بدست داشتند و بر او عرضه می کردند. درون شیشه ها خون یا ادرار و یا بعضی دیگر از مایعات بدن بود،طبیب جوان به آن شیشه ها نگاه می کرد و برای صاحب هر یک بر حسب آنچه می فهمید دارو یا دستور می داد.

امام علی (ع) جلو رفت و سلام کرد و فرمود:خدایت رحمت کند آیا برای درد گناه دارویی همراه آورده ای؟

طبیب گفت:مگر گناه درد یا بیماری است؟

امیر المومنین (ع) فرمود: آری گناه بیماری است و مردم را به زحمت انداخته است.

طبیب مدتی سر به زیر انداخت و ساکت ماند گوئی در اندیشه عمیقی فرو رفته است.

امام سوال را تکرار کرد و جوان ساکت بود بعد از مدتی سر بلند کرد و گفت قربانت من که چیزی نمی دانم آیا شما داروی گناه را می شناسید؟

امیر المومنین (ع)فرمود:من داروی گناهان را می شناسم و درمان می کنم.

طبیب گفت:ممکن است برای ما توصیف بفرمائید؟

امیر المومنین(ع) فرمودند: بلی ، از اینجا برخیز و به بوستان ایمان برو و چون وارد شدی مقداری از ریشه نیت  و دانه های پشیمانی و قدری از برگ تدبر و تخم ورع  و میوه فهم و اندازه ای از شاخه های یقین و مغز اخلاص  و پوست اجتهاد  و مقداری هم ساقه های انابه  و  زهر برگردان  تواضع گرفته همه را با حواس جمع  با دلی متوجه و فهمی سرشار  با انگشتان  تصدیق و کف توفیق  میان  طشت تحقیق  می ریزی  و با آب چشم هایت  شستشو میدهی و  تمام آنها را میان دیگ امید ریخته  با آتش اشتیاق می جوشانی آنقدر تا مواد زائد رسوبش جدا شود و عصاره و خامه حکمت بدست بیاید سپس آنرا گرفته و در بشقاب رضا و تسلیم ریخته باد نفخ  و نسیم  استغفار بر آن میدمی تا پیشتر از آنکه فاسد شود خنک گردد و این شربت گوارا  می شود نفس را،در جائی که آدمی نباشد و جز خدا تو را نبیند می نوشی این است داروئی که گناهان را ساکن و جراحات معصیت را التیام  می بخشد چنانکه اثری از آن باقی نمی ماند.

طبیب با شنیدن این کلمات ادب و اخلاص و عجز و کوچکی خود را به ساحت مقدس امیر المومنین (ع) تقدیم کرد.

منبع: روض الریاحین از یافعی ـــ صفحه 42

۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۲۰


عاقبت عشق های خیابانی

عاقبت شروع زندگی با گناه

به گزارش گناه شناسی به نقل از فارس:
زوج جوانی با مراجعه به شعبه 268 مجتمع قضایی خانواده دادخواست طلاق توافقی خود را به علت عدم تفاهم ارائه کردند.

مرد جوان درباره علت تصمیم به جدایی از همسرش گفت: او فکر می‌کند من به او خیانت کرده‌ام ولی اشتباه می‌کند. هیچ علاقه‌ای به طلاق ندارم و فقط به اصرار همسرم راضی به طلاق شده‌ام.

زن جوان خطاب به قاضی عموزادی و با بیان اینکه قادر به ادامه زندگی با شوهرش نیست،‌ گفت: 4 سال قبل از طریق یکی از دوستانم برای کار به یک ساعت‌فروشی معرفی شدم.

وی ادامه داد: بعد از مدتی صاحب مغازه به من ابراز علاقه کرد و من هم که به او علاقه‌مند شده بودم به پیشنهاد او جواب مثبت دادم و دوستی ما آغاز شد. تا اینکه 4 ماه قبل او به من پیشنهاد ازدواج داد.

زن جوان گفت: موضوع را به مادرم گفتم و او هم مخالفتی با این موضوع نکرد تا اینکه با مهریه یک هزار سکه به عقد او درآمدم. یک روز بعد از عقد به مسافرت رفتیم و آنجا بود که شوهرم اخلاق و رفتار واقعی خود را نشان داد.

وی در ادامه اظهاراتش افزود: بعد از عقد، هر مشکلی که بین ما پیش می‌آمد، شوهرم مرا تهدید به طلاق می‌کرد و در واقع این تهدید به تکیه کلامش تبدیل شده بود. به هر بهانه‌ای مرا مورد فحاشی قرار می‌داد و اگر هم خودش مقصر بود تنها به یک عذرخواهی بسنده می‌کرد.

زن جوان گفت: او بعد از عقد رفتاری کاملاً متضاد با گذشته داشت و حتی بعد از اینکه مغازه او مورد دستبرد قرار گرفت، بدقدمی مرا عامل این اتفاق دانست.

مرد جوان با تأیید اظهارات همسرش درباره تهدید کردن به طلاق گفت: من راه جلب محبت همسرم را بلد نبودم و از این طریق می‌خواستم او به من بیشتر محبت کند و فکر نمی‌کردم کار به این جا کشیده شود.

زن جوان در پاسخ به سؤال قاضی که چرا در مدت 4 سال دوستی به اختلافات بین خودتان پی نبردی، گفت: در مدت 4 سالی که با هم دوست بودیم فقط خوبی‌های او را می‌دیدم و اگر هم مشکلی پیش می‌آمد زود از کنار آن می گذشتم اما فقط یک روز بعد از عقد، چشم من به روی واقعیات باز شد و به اشتباه خود پی بردم.

وی با بیان اینکه دوستی قبل از ازدواج به هیچ وجه ملاک خوبی برای شناخت طرف مقابل نیست ادامه داد: رابطه دوستی حتی بعد از گذشت 4 سال هم به من اجازه نداد شناخت مناسبی از شوهرم پیدا کنم و در نهایت کار به جدایی کشید.

وی ادامه داد: من تلاش خود را برای بهبود این وضع کردم و حتی نزد مشاوره هم رفتم. مشاور از من خواست در جلسه بعد همراه شوهرم به مرکز مشاوره بروم اما او مخالفت کرد.

زن جوان در نهایت گفت: من خودم را در این اتفاق مقصر نمی‌دانم و قبول دارم بسیاری از مشکلات از سوی من بود اما وقتی زوج‌های 40 یا 50 ساله را در راهرو‌های دادگاه می‌بینم، ترجیح دادم امروز جلوی ضرر را بگیرم. من هم همسرم را دوست دارم ولی ادامه این زندگی به نفع هیچکدام از ما نیست. قصد آزار و اذیت همسرم را ندارم و همه یک‌هزار سکه مهریه‌ام را در قبال صدور حکم طلاق می‌بخشم.

تلاش قاضی عموزادی برای ایجاد سازش بین این زوج نتیجه نداد و سرانجام با اصرار آنها حکم طلاق توافقی صادر شد.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۵ ، ۰۸:۵۵


عمر بن شیبه گوید: من در مکه بین صفا و مروه بودم که مردى را مشاهده کردم که سوار بر استرى شده و اطراف وى را غلامانى گرفته اند و مردم را کنار مى زنند تا او حرکت کند.
پس از مدتى که به بغداد رفتم ، روزى بر روى پلى حرکت مى کردم چشمم به مردى افتاد که لباس هاى کهنه پوشیده و پابرهنه است .
خوب به او نگاه کردم و در چهره اش خیره شدم و به فکر فرو رفتم که این مرد را در کجا دیده ام ؟!
آن مرد گفت : چرا این گونه به من نگاه مى کنى ؟!
گفتم : تو را شبیه مردى دیدم که او را در مکه مشاهده کردم و شروع کردم صفات او را ذکر کردم .
گفت : من همان مرد هستم .
گفتم : چرا خداوند با تو این چنین کرد؟
گفت : من در جایى که همه مردم در آن (مکه ) تواضع مى کنند تکبر کردم خداوند هم مرا در جایى (جامعه ) که همه براى خود رفعت و شاءنى دارند، ذلیل کرد.

محجه البیضاء، ج 6، ص 228.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۰۵

حجت الاسلام والمسلمین حسینی قمی به نقل از حاج آقا رحیم ارباب:

روزی از یک خیابان که هنوز نیمه کاره بود ،عبور می کردم که دیدم تعدادی از بچه ها دارند با سر اسکلتی فوتبال بازی می کنند. من آن سراسکلت را گرفتم و در خاک دفن کردم. هنگام شب خواب دیدم که آقایی به ظاهر مذهبی از من تشکر می کند. به او گفتم که من شما را نمی شناسم. او گفت که من صاحب جمجمه ای بودم که شما از بچه ها گرفتید. من مستحق این عقوبت بودم زیرا کله ی من کمی باد داشت و کمی تکبر داشتم و باید مواخذه می شدم.

این که یک تحقیر دنیوی بوده و آن هم برای جسد یک آدم مومن؛حالا امثال من با این ایمان ضعیف و دردهای طاقت فرسای اخروی , چه باید بگوید؟!

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا بحق محمد و آل الاطهار

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۵۹

دستی که رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) بر آن بوسه زد

انس بن مالک گفت:

موقعی که رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) از جنگ تبوک مراجعت می کرد، سعد انصاری به استقبال آمد حضرت با او مصافحه کرد و دست سعد را زبر و خشن دید. فرمود:
چه صدمه ای و آسیبی به دستت رسیده است؟
عرض کرد: یا رسول الله(صلی الله علیه و آله) من با طناب و بیل کار می کنم و در آمدم را خرج معاش خانواده ام می نمایم.
رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) دست او را بوسید و فرمود: این دستی است که آتش با آن تماس پیدا نمی کند.

مفاتیح الحیاة ص 519 و قصه های تربیتی، ص154و155.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۲۴

شراب شرابخواری تربیت فرزند

مرحوم دکتر رضازاده شفق:
حدود بیست سال پیش با یکى از اشخاص محترم سر یک سفره نشستیم ، فرزند ایشان هم که نوجوانى رشید و پانزده ساله به نظر مى آمد با ما بود، پدر، اول خودش شراب خورد و بعد به پسر جوانش خوراند و این عمل در قلب من تاءثیر عمیقى کرد؛ زیرا فرهنگیهاى الکلى مشروب فروش هم به بچه هاى خود شراب نمى خورانند.
بیست سال از این قضیه گذشت ، چند روز پیش در خیابان ، آن آقا را دیدم و از حال خودش و فرزندانش پرسیدم . او که گویا منظره بیست سال پیش از خاطرش رفته بود، آهى کشید و گفت :

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۴۹

در ادامه داستان  جوان مسلمانی را خواهید خواند که بخاطر عشق و علاقه به دختری مسیحی مرتد شده و مسیحی می شود. اما بعد از فروکش کردن شعله های عشق پشیمان شده و به برکت گریه بر اباعبدالله الحسین (علیه السلام) همسرش هم مسلمان می شود و...

و همچنین خواهید خواند عاقبت بد جنازه مرد رباخوار را...

مرحوم حاج میرزا حسین نوری از حاج میرزا خلیل طهرانی از یکی از شاگردان مرحوم آیت الله وحید بهبهانی چنین نقل می‏کند:

روزی در صحن شریف حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام) پای درس مرحوم آیت الله بهبهانی نشسته بودیم، ناگاه مرد زائر غریبی که لباس اهل آذربایجان را به تن داشت، سراغ آیت الله بهبهانی آمد و سلام کرد و دست ایشان را بوسید و سپس کیسه‏ای که در آن مقدار زیادی از زیور آلات زنانه بود به ایشان داد و گفت: به هر صورت که می‏دانید، مصرف نمایید
آیت الله وحید بهبهانی از ایشان سؤال کردند: این‏ها چیست و کجا بوده؟ آن مرد حکایت عجیبی را درباره این جواهرات برای ایشان نقل کرد آن حکایت چنین است:
من اهل شیروان (یا دربند یا، جایی نزدیک آنجا) هستم چندین سال پیش برای تجارت به بعضی از بلاد روسیه (روسیه قدیم) سفر کردم مال زیادی هم داشتم روزی به دختری زیبا برخورد کردم که دلم را برد و به خاطر او آرامشم را از دست دادم، کم کم اختیار از دستم خارج شد به سراغ خانواده آن دختر رفتم. خانواده او از سرشناسان و اشراف نصاری بودند اما، به هر حال از دختر آنها خواستگاری کردم، جواب آنها این بود که از نظر ما، تو عیبی نداری جز آنکه هم مذهب ما نیستی، اگر حاضر باشی مسیحی شوی دخترمان را به عقد تو در خواهیم آورد. ناراحت و غمزده از منزل آنها بیرون آمدم، چون برای من شرطی گذاشته بودند که نمی‏توانستم به آن عمل کنم.
هر چه می‏گذشت، عشق و محبت من به آن دختر بیشتر می‏شد به گونه‏ای که از کار و زندگی باز مانده بودم، چون دیدم کارم به آشفتگی کشیده شده و راهی جز بهم ریختگی زندگی و هلاکت ندارم، راه دو روئی و نفاق و اظهار شرک را در پیش گرفتم، تصمیم گرفتم این کار زشت را انجام دهم. به سراغ آنها رفتم و به ظاهر از اسلام اظهار برائت کردم و رسماً، مسیحی شدم آنها هم دختر خود را به عقد من در آوردند.
مدتی گذشت آتش محبت و عشق من فرو کش کرد و بر کار مذموم خود که می‏دانستم سرانجامی جز آتش جهنم ندارد، سخت پشیمان شدم دائماً خود را بر این کار ملامت می‏کردم و در اندیشه عالم پس از مرگ بودم، نه راهی برای بازگشت به وطن خود داشتم و نه اقامت در آنجا و عمل به آئین مسیحیت برایم آسان بود تکالیف دینی اسلام را کنار گذاشته‏ام بودم دائماً مصائب آن حضرت را بیاد می‏آوردم و گریه می‏کردم همسرم خیلی شگفت زده بود، چون علت گریه‏ های مرا نمی‏دانست، از علت این گریه‏ ها می‏پرسید اما، نمی‏توانستم به او جوابی بدهم‏
سرانجام روزی با توکل به خدا، تصمیم گرفتم حقیقت را برای او بیان کنم به او گفتم: من به مذهبم اسلام، همچنان پای بندم و تنها برای وصال تو، تظاهر به نصرانیت کردم و علت گریه ‏هایم را به او گفتم: وقتی همسرم نام امام حسین (علیه السلام) را شنید بر قلب او نورانیتی ظاهر شد، گویا نام شریف امام حسین (علیه السلام) شیاطین را سوزاند او بلافاصله، اسلام را پذیرفت و مسلمان شد و در گریه بر امام حسین (علیه السلام) با من همراهی می‏کرد و سیرت او هم مانند صورتش، دل آرا و باطنش مثل ظاهرش پاک گردید
روزی به او گفتم: بیا و وسائلمان را جمع کنیم و مخفیانه به کربلا برویم تا به آسانی بتوانیم به تکالیف دینی خود (اسلام) عمل کنیم و در آنجا ساکن شویم او پیشنهاد مرا پسندید، قرار شد به کربلا بیائیم، با هم به کربلا آمدیم و مجاور حرم شریف اباعبدالله (علیه السلام) شدیم اما چیزی نگذشت که همسرم به بیماری شدیدی مبتلا شد و از دنیا رفت، خانواده از مرگ فرزندشان آگاه شدند و آمدند او را بردند و به شیوه نصاری تجهیز و او را طبق آئین خود با همه زیور آلاتش در قبرستان نصاری دفن کردند.
غم فراق او خیلی مرا افسرده کرده بود تمام وجودم از غم او آغشته بود، تصمیم گرفتم جنازه او را از قبر در آورم در پاک‏ترین شهر مسلمانان دفن کنم، نیمه‏ های شب به قبرستان نصاری رفتم قبر همسرم را شکافتم اما در قبر او مردی ریش تراشیده و با شاربهای بلند دیدم خیلی برایم عجیب بود، این کیست که در قبر همسرم دفن شده؟! در فکر بودم که بدن همسرم چه شده است؟ در همان حال خواب بر چشمانم غلبه کرد در عالم رویا به من گفتند: دل پاک دار و ناراحت مباش فرشتگان خدا جسد همسرت را به کربلا بردند و در صحن شریف اباعبدالله (علیه السلام) پائین پا، نزدیک مناره بلند سبز رنگ، دفن کردند فرشتگان، زحمت انتقال جنازه او را از تو برداشتند.
خوشحال و شادمان از خواب بیدار شدم و فوراً تصمیم گرفتم به کربلا برگردم خدای متعال به من توفیق عنایت فرمود که بار دیگر به زیارت اباعبدالله الحسین (علیه السلام) بیایم محل قبر را در صحن مطهر پیدا کردم و سراغ مسئولین صحن مبارک رفتم و پرسیدم چه کسی اینجا دفن شده است؟ گفتند: یکی از مأموران مالیات حکومت را در اینجا دفن کرده‏اند خواب خود را برای آنها گفتم آنها قبر را شکافتند داخل قبر شدم و همانطور که در خواب به من گفته بودند جنازه همسرم را در آنجا دیدم، زیور آلات او را از او جدا کردم و این همان زیور آلات است که به شما می‏دهم‏
آیت الله وحید بهبهانی زیور آلات را قبول کردند و آن‏ها را صرف فقرای آن بلاد نمودند.

عبرت‏ها

از بعضی از روایات چنین بر می‏ آید که یکی از نشانه‏ های مؤمنین است که با شنیدن نام امام حسین (علیه السلام) گریان می‏شوند. این ویژگی در این بانوی نصرانی در این جریان نمایان شد آیا اگر این گونه روایات را در کنار این جریان بگذاریم، نمی‏توانیم نتیجه بگیریم که همه زمینه ‏های یک ایمان قوی در درون این بانو، فراهم بوده اما چون سنت الهی این است که بدون ایمان رسمی به دین اسلام کسی به نجات نرسد حکمت الهی اقتضاء کرده که زمینه ایمان رسمی نیز برای او فراهم شود و از دنیا برود اما، نباید احتمال زمینه ‏های برعکس آن را در خود جدی بگیریم، بی‏ گمان، اگر کسی، به نام، مسلمان و شیعه باشد اما صفات درون او زمینه‏ های کفر باشند حکمت خدا اقتضاء دارد که زمینه ‏های کفر رسمی را نیز برای او فراهم کند ترس از سوء عاقبت چیزی جز جدی گرفتن این احتمالات خطرناک نیست.

منبع:

کتاب اسرار حسن عاقبت و سوء عاقبت (جلد دوم)/ میرزا حسن ابوترابی‏

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۱

 

امروز یکی از دانشجوهایی که خونمون اومده بود قضیه ی جالب و در عین حال عبرت آموزی رو نقل کرد. گفت: با چند تا از رفیقام سوار تاکسی بودیم که راننده ی تاکسی برای اینکه ما رو نصیحت کنه که در این سنین جوانی مواظب خودتون باشید، گفت: بیست سی سال قبل وقتی که 18 سالم بود، توی محلمون یک زن خراب زندگی می کرد که شوهر هم داشت. یه بار وسوسه شدم که باهاش رابطه داشته باشم. خلاصه وقتی که شوهرش نبود رفتم خونش و .... که در خونشو زدند. زن فوری لباساشو پوشید و رفت دم در. شوهرش اومده بود. زن هم گفت: حاجی امروز آبگوشت داریم برو چند تا نون بخر و بیا. شوهرش رفت و من هم لباسمو پوشیدم و از خونه زدم بیرون. این بود تا چند سال قبل که بین روز با تاکسی رفتم خونه. همین که در را زدم، زنم اومد در خونه و گفت: حاجی آبگوشت داریم، برو چند تا نون بخر وبیا! چون جمله اش دقیقا شبیه جمله ی سی سال قبل اون زن خراب بود، ناگهان خاطره ی اون روز در ذهنم تداعی شد و دلم آشوب شد. فوری رفتم در تاکسی نشستم و منتظر شدم. بعد از لحظاتی دیدم جوانی از خانه ام بیرون زد. صداش زدم و گفتم: سوار شو. گفت: تو کی هستی؟ گفتم: سوار شو تا بهت بگم. وقتی سوار شد، گفتم: من شوهر همون زنی هستم که الآن باهاش مشغول بودی! از ترس شروع به لرزیدن کرد. گفتم: نترس، حقم بود و خاطره ی دوران جوونیمو واسش تعریف کردم و گفتم: تو هم منتظر چنین روزی باش! بعد از این قضیه هم زنم رو طلاق دادم. این را براتون گفتم که مراقب رفتارتون باشید و گول وسوسه های شیطون رو نخورید.

امام صادق علیه السلام :

وَ إِنْ شَرّاً فَشَرٌّ لَا تَزْنُوا فَتَزْنِیَ نِسَاؤُکُمْ وَ مَنْ وَطِئَ فِرَاشَ امْرِئٍ مُسْلِمٍ وُطِئَ فِرَاشُهُ کَمَا تَدِینُ تُدَان. ؛
اگر شر مرتکب شدی شر می بینی پس زنا نکنید تا با ناموستان زنا ندهد . و هر که به همسر مردى مسلمان خیانت کند ، به همسرش خیانت کنند . با هر دست که بدهى، از همان دست مى گیرى .
بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج‏72، ص: 170
 

"هرچه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی"

هــــــر که باشد نظرش در پی ناموس کسان

پــی نامــوس وی افـتد نظـــــر بوالهــوســان

مطلب مرتبط:

با هر دست که بدهى، از همان دست مى‏‎گیرى

منبع: حاصل وبگردی های من

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۳۳

حمید دانشجو بود…دنبال عشق و حال، خیلی مقید نبود، یعنی اهل خیلی کارها هم بود، تو یخچال خونه ش مشروب هم میتونستی پیدا کنی….

از طرف دانشگاه اردو بردنشون قم…قرار شد با مرحوم آیت الله بهجت (ره) هم دیدار داشته باشن.. از این به بعد رو بذارید خود حمید براتون تعریف کنه…

وقتی رسیدیم پیش آقای بهجت… بچه‎ها تک تک ورود میکردن و سلام میگفتن، آقای بهجت هم به همه سلامی میگفت و تعارف میکرد که وارد بشن… من چند بار خواستم سلام بگم… منتظر بودم آقای بهجت به من نگاهی بکنن… اما اصلا صورتشون رو به سمت من برنمیگردوندند… در حالیکه بقیه رو خیلی تحویل میگرفتن… یه لحظه تو دلم گفتم: ””حمید! میگن این آقا از دل آدما هم میتونه خبر داشته باشه…تو با چه رویی انتظار داری تحویلت بگیره…!!! تو که خودت میدونی چقدر گند زدی…!!!””خلاصه خیلی اون لحظه تو فکر فرو رفتم…تصمیم جدی گرفتم که دور خیلی چیزا خط بکشم، وقتی برگشتیم همه شیشه های مشروب رو شکستم، کارامو سروسامون دادم، تغییر کردم، مدتی گذشت، یکماه بود که روی تصمیمی که گرفته بودم محکم واستادم، از بچه ها شنیدم که یه عده از بچه های دانشگاه دوباره میخوان برن قم، چون تازه رفته بودم با هزار منت و التماس قبول کردن که اسم من رو هم بنویسن…

اینبار که رسیدیم خدمت آقای بهجت، من دم در سرم رو پایین انداخته بودم، اون دفعه ایشون صورتش رو به سمتم نگرفته بود، تو حال خودم بودم که دیدم بچه ها صدام میکنن: “حمید.. حمید…حاج آقا باشماست.”

نگاه کردم دیدم آقای بهجت به من اشاره میکنن که بیا جلوتر…آهسته در گوشم گفتن:

 یکماهه که امام زمانت رو خوشحال کردی…

ترک هرگناه=نشاندن لبخند بر لبان نازنین حضرت مهدی علیه السلام…
ترک هرگناه=برداشتن یک قدم در مسیر ظهور…

منبع: صفای فرخی

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۲۲

 شهید مطهری با هفت فرزند، تا پنجاه سالگی وسیله نقلیه نداشتند. وقتی ماشین خریدند طبعا ظرفیت آن باید به نحوی بود که برای یک خانواده پرجمعیت به همراه راننده مناسب باشد،  چون ایشان رانندگی نمی دانستند. آقای کریمی که رانندگی استاد را در آن زمان به عهده گرفت خاطرات جالبی از شش سال همراهی شهید مطهری دارد. از جمله می گوید:

 یک بار ایشان مرا در دانشکده صدا زده و گفتند: ببین چرا این گربه در زیر پله کتابخانه دانشکده مدام سر و صدا می‌کند. من رفتم ببینم قضیه از چه قرار است. دیدم گربه زبان بسته، کور است. مساله را به استاد گفتم.
ایشان آن موقع پانزده ریال به من دادند تا برای  گربه مقداری جگر سفید بخرم. بعد از این که گربه سیر شد دیگر سر و صدایی نکرد. .
 اتفاقا آن گربه فردا دوباره آمده بود که جگر سفید بخورد! بازهم برایش جگر سفید آوردیم. چند روز که گذشت و ما به گربه غذا دادیم، دیدیم کم کم بینایی اش را هم به دست آورد. معلوم بود به جهت گرسنگی این قدر ضعیف شده بود. توجه و پیگیری استاد نسبت به حال یک گربه با آنهمه اشتغالات برای من بسیار جالب و پند آموز بود.

 عکس بالا پس از عبور از جاده خاکی، در ده شهرستانک در تابستان پنجاه و هفت گرفته شده است.

منبع: پاتوق بچه شیعه ها

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۳۹
خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید! بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد .تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند... دردش گفتنی نبود....!!!! رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شد و کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...
چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود رابه خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد...!انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
یک لحظه به خود آمد...
دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته...!
۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۵ ، ۰۶:۲۲

سؤال: در برابر متلک‏ها و یا سرزنش‏هایى که در راه حقّ مى‏شنویم، چه وظیفه‎‏اى داریم؟

پاسخ: شخصى از قاهره شترى را اجاره کرد تا به منطقه عبّاسیه برود. او بر شتر سوار شد و صاحب شتر افسار شتر را گرفته و مسافر را مى‏برد. در مسیر راه، شتربان زیر لب و گاهى هم بلند مسافر را مسخره مى‏کرد و چون او را مردى غریب و تنها و محتاج یافته بود، همگام با حرکت شتر به جسارت‏هاى خود ادامه مى‏داد. در مسیر راه شخصى این صحنه را دید و به مسافر گفت: آیا مى‏دانى و مى‏شنوى که شتربان چه مى‏گوید؟ گفت: بلى! پرسید: پس چرا از خود عکس العملى نشان نمى‏دهى؟ گفت: اگر او مرا به عباسیه مى‏رساند و مسیر راه درست است، این حرف‏ها مهم نیست، هرچه مى‏خواهد بگوید.

در سوره مطفّفین‏ آیه 29- 34 مى‏خوانیم که مجرمان، مؤمنان را به شکل‏هاى مختلف تحقیر مى‏کنند:

1- پیوسته به آنها مى‏خندند: «انّ الّذین أجرَموا کانوا من الّذین آمنوا یَضحکون»

2- هر گاه از کنار آنها عبور مى‏کنند، غمزه مى‏آیند و چشمک مى‏زنند: «و اذا مَرّوا بهم یَتَغامزون»

3- همین که به سوى دار و دسته خود بر مى‏گردند، پشتسر مؤمنان فکاهى و طنز مى‏گویند: «و اذا انقَلبوا الى اهلِهم انقَلبوا فَکِهین»

4- هنگامى که مؤمنان را مى‏بینند، مى‏گویند: اینها منحرفند: «و اذا راوهم قالوا انّ هؤلاء لضالّون»

امّا مؤمنان استقامت کرده و از راه خود دست بر نمى‏دارند.

قرآن در ادامه مى‏فرماید:

روزى خواهد آمد که مؤمنان، به کفار خواهند خندید.

«فالیوم الّذین آمنوا من الکفار یَضحکون»

پرسش هاى مهم، پاسخ هاى کوتاه(تمثیلات)، ص: 56

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۰۷


شیرفروشى ، آب در میان شیر مى ریخت و به عنوان شیر خالص به مردم مى فروخت ، روزى سیل آمد و همه گوسفندان او را برد و به هلاکت رساند.

شیرفروش از این پیشامد بسیار ناراحت شد و به گریه افتاد، در حالى که خودش به گناه خود اقرار کرده ، مى گفت : «این آب هاى اندک را در میان شیر ریختم و فروختم و کم کم جمع شد و به صورت سیل درآمد و گوسفندهایم را برد».

شاعر به این مناسبت گوید:

داشت شبان رمه در کوهسار   پیر و جوان گشته از او شیرخوار
شیر که از بز به سبو ریختى   آب در آن شیر بیامیختى
روزى از آن کوه به صحراى خاک   سیل بیامد رمه را برد پاک
خواجه چو با غم شد و آزار، جفت   کارشناسیش در این باب گفت
کاین همه آب تو که در شیر بود   سیل شد و آن رمه را در ربود

منبع: عاقبت و کیفر گناهکاران/سید جواد رضوى

۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۰۶:۵۷

سال هفتم هجرى بود، پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله ) مسلمانان را براى آزادسازى ((خیبر)) از دست یهودیان کارشکن بسیج نمود، مسلمانان که تعدادشان هزار و ششصد نفر بود همراه پیامبر (صلى الله علیه و آله ) از مدینه بیرون آمده و پس از پیمودن 32 فرسخ در جهت شمال مدینه حرکت کرده و قلعه هاى خیبر را محاصره کردند.
پس از فتح و پیروزى ، غنایم سرشارى به دست مسلمین رسید و تصمیم گرفتند به سوى مدینه بازگردند.
یکى از غلامان که ماءمور بستن کجاوه هاى شترها بود، مخفیانه عبایى را از غنایم جنگى (که جزء بیت المال مسلمین بود) برداشت پس از مدتى هنگام حرکت مسلمانان از سرزمین خیبر به سوى مدینه ، ناگهان تیرى به غلام اصابت کرد، او همان دم جان سپرد، ماءموران به تحقیقات پرداختند ولى نفهمیدند که این تیر از کجا آمد، اشتباهى بود یا عمدى ... بعدا همگى گفتند: ((بهشت بر او گوارا باد)) اما پیامبر (صلى الله علیه و آله ) به مسلمین فرمود: من با شما در این گفتار هم عقیده نیستم !
پرسیدند: چرا؟
فرمود: زیرا عبایى که در تن او است از غنایم مى باشد و او آن را خیانت برداشته و در روز قیامت به صورت آتش او را احاطه خواهد کرد.
در این هنگام یکى از رزمندگان گفت : من دو بند کفش را بدون اجازه از غنایم برداشته ام .
پیامبر (صلى الله علیه و آله ) فرمود: آن دو بند کفش را به محل غنایم برگردان وگرنه در روز قیامت به صورت آتش پاى تو را مى گیرد.

اقتباس از سیره ابن هشام ، ج 3، ص 339.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۰۳

 

دانلود فایل pdf پست

۱.پیامبر خدا و نجمه

وقتى حمیده مادر امام کاظم علیه السّلام نجمه (مادر امام رضا علیه السلام) را خریدارى نمود، گوید:

« در خواب، حضرت رسول صلى اللَّه علیه و آله را دیدم که به من مى‏فرمود: حمیده! نجمه را به پسرت «موسى» ببخش زیرا از او فرزندى به دنیا خواهد آمد که بهترین انسان روى زمین خواهد بود».

من نیز او را به پسرم موسى بخشیدم، و زمانى که نجمه حضرت رضا علیه السّلام را به دنیا آورد امام کاظم علیه السّلام او را «طاهره» نامید، و اسامى دیگرى نیز داشت؛ از جمله: نجمه، اروى، سَکَن، سمانه و تکتم که آخرین نام او بود.[۱]

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۱۹


روزى بازرگانى از اهالى بغداد از بهلول پرسید: اى بهلول عاقل! من چه بخرم تا منفعت زیاد نصیبم گردد؟

بهلول جواب داد: آهن و پنبه.

آن تاجر رفت و آهن و پنبه خرید و انبار کرد و در مدت کوتاهى همه آنها را فروخت و سود فراوانى نصیبش گشت.

باز نزد بهلول آمد و این بار گفت: اى بهلول دیوانه! این بار چه بگیرم تا سود کنم؟

بهلول گفت: این بار پیاز و هندوانه بگیر!

تاجر رفت و تمام سرمایه خود را داد و پیاز و هندوانه خرید و در انبار کرد اما خریدار پیدا نشد و کم کم هندوانه و پیاز او خراب شد و گندید و تمام سرمایه اش را از دست داد.

تاجر با ناراحتى و عصبانیت نزد بهلول آمد و معترضانه به او گفت: بار اول با تو مشورت کردم، آهن و پنبه خریدم و سود کلانى بردم ولى این بار با پیشنهاد تو پیاز و هندوانه خریدم که گندید و کسى نخرید، در نتیجه ورشکست شدم.

بهلول در پاسخ گفت: بار اول به من گفتى: اى بهلول عاقل ... من نیز طبق عقل، تو را راهنمایى کردم و نتیجه خوبى گرفتى ولى این بار به من گفتى اى بهلول دیوانه من هم از روى دیوانگى به تو دستور دادم و نتیجه بدى گرفتى تازه من چیزى بدهکار نیستم یک حرف زدم سود بردى و یک حرف زدم ضرر کردى و با توجه به سود و زیان دو معامله تو به وضع اول برگشتى!.

به این ترتیب تاجر بیچاره، نتیجه بدزبانى خود را گرفت و فهمید که «از ماست که بر ماست».

داستانها و پندها، ج 9، ص 106.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۱۹


صالح هروى گوید: از امام رضا (علیه السلام) شنیدم فرمود: نخستین کسى که در اسلام (در شام ) آبجو براى خود طلبید و آشامید، یزید بن معاویه بود، به دستور او سفره غذا را پهن کردند و کنار آن ، سر مقدس امام حسین (علیه السلام) را گذاشتند و او آب جو مى نوشید و حاضران را به نوشیدن آب جو دعوت مى کرد.
سپس امام فرمود: کسى که از شیعیان ما است ، حتما از آب جو پرهیز مى کند، زیرا آب جو شراب دشمنان ما است و کسى که آبجو بیاشامد از ما نیست و پدرم از پدران خود از على (علیه السلام) نقل کرده اند که پیامبر (صلى الله علیه و آله ) فرمود:
لباسى همچون لباس دشمنانم را مپوشید و غذایى همچون غذاى دشمنانم را مخورید، و روش شما همانند روش دشمنانم نباشد که در نتیجه دشمن من گردید، چنان که آنها دشمن من هستند.

متن عربی:

أَوَّلُ مَنِ اتُّخِذَ لَهُ الْفُقَّاعُ فِی الْإِسْلَامِ بِالشَّامِ یَزِیدُ بْنُ مُعَاوِیَةَ لَعَنَهُ اللَّهُ فَأُحْضِرَ وَ هُوَ عَلَى الْمَائِدَةِ وَ قَدْ نَصَبَهَا عَلَى رَأْسِ الْحُسَیْنِ ع فَجَعَلَ یَشْرَبُهُ وَ یَسْقِی أَصْحَابَهُ وَ یَقُولُ لَعَنَهُ اللَّهُ اشْرَبُوا فَهَذَا شَرَابٌ مُبَارَکٌ وَ لَوْ لَمْ یَکُنْ مِنْ بَرَکَتِهِ إِلَّا أَنَّا أَوَّلُ مَا تَنَاوَلْنَاهُ وَ رَأْسُ عَدُوِّنَا بَیْنَ أَیْدِینَا وَ مَائِدَتُنَا مَنْصُوبَةٌ عَلَیْهِ وَ نَحْنُ نَأْکُلُهُ وَ نُفُوسُنَا سَاکِنَةٌ وَ قُلُوبُنَا مُطْمَئِنَّةٌ فَمَنْ کَانَ مِنْ شِیعَتِنَا فَلْیَتَوَرَّعْ عَنْ شُرْبِ الْفُقَّاعِ فَإِنَّهُ مِنْ شَرَابِ أَعْدَائِنَا فَإِنْ لَمْ یَفْعَلْ فَلَیْسَ مِنَّا وَ لَقَدْ حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لَا تَلْبَسُوا لِبَاسَ‏ أَعْدَائِی‏ وَ لَا تَطْعَمُوا مَطَاعِمَ أَعْدَائِی وَ لَا تَسْلُکُوا مَسَالِکَ أَعْدَائِی فَتَکُونُوا أَعْدَائِی کَمَا هُمْ أَعْدَائِی.

وسائل الشیعه ، ج 17، ص 290.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۰۲

پس از جنگ احد، پیامبر (صلى الله علیه و آله) براى ترساندن کافران، فرمان بسیج عمومى داد، مسلمانان براى سرکوبى کافران حرکت کردند تا به «حمراء الاسله» (که در حدود دو فرسخ و نیمى مدینه قرار داشت) رسیدند، دشمن که از حمله مجدد مسلمانان اطلاع یافت به سوى مکه گریخت.

پیامبر (صلى الله علیه و آله) همراه مسلمین روز دوشنبه، سه شنبه و چهارشنبه در آنجا ماند، سپس به مدینه مراجعت نمود، هنگام مراجعت در راه به دو نفر فرارى یکى «معاویه بن مغیره» که در جنگ احد بینى حضرت حمزه (علیه السلام) را بریده بود، و دیگرى «ابو عزه جمحى» دست یافت و فرمان قتل این دو نفر را صادر کرد.

«ابو عزه جمحى» کسى بود که در جنگ بدر، به اسارت مسلمانان درآمد، او از فقر و عیالمندى خود به پیامبر (صلى الله علیه و آله) شکایت کرد، حضرت به این خاطر او را آزاد نمود به شرطى که دیگر بار به جنگ با مسلمانان نپردازد ولى او نقض عهد کرد و در جنگ احد در صف دشمن به نبرد با مسلمانان پرداخت و کافران را بر ضد مسلمین تحریک نمود.

ابو عزه قبل از اعدام، به پیامبر (صلى الله علیه و آله) عرض کرد: «بر من منت بگذار و مرا آزاد کن».

پیامبر (صلى الله علیه و آله) فرمود:

 لا یلدع المؤمن من حجر مرتین (منتهى الامال، ج 1، ص 47، سیره ابن هشام، ج 2، ص 104.)

 مؤمن از یک سوراخ دو بار گزیده نمى شود.

آنگاه فرمان به قتل او داد و این فرمان به اجرا درآمد و به این ترتیب این دو جنایتکار فرارى به دوزخ روانه شدند.
منبع: کحل البصر، ص 96.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۵۳


پیامبر (صلى الله علیه و آله ) فرمود: شخصى نزد من آمد و گفت : برخیز، برخاستم با او به جایى رفتم . در آنجا دو نفر، یکى ایستاده و یکى نشسته دیدم آن شخص ایستاده یک انبر آهنى بزرگى در دست داشت و به دهان آن شخص نشسته مى گذاشت و دو طرف دهان او را انبر مى گرفت و مى کشید، به طورى که به هر طرف که مى کشید، آن شخص نشسته هم به همان طرف خم مى شد.
من از آن شخص که مرا صدا زد و از جاى خودم بلند کرد، پرسیدم : این صحنه چیست ؟
گفت : این شخص نشسته ، در دنیا دروغگو بود (و بى توبه از دنیا رفت ) اکنون در این عالم (که عالم برزخ است ) تا فرا رسیدن قیامت ، همواره این گونه عذاب مى شود.

المحجه البیضاء، ج 5، ص 241.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۵ ، ۰۷:۱۸


اسفندیار و رستم ، پس از زال ، از شجاعان ایران قدیم هستند که همواره از آنها به عنوان دلاور مردان ایران زمین یاد مى شود.

در حکایت ها آمده : بین رستم و اسفندیار، نزاعى در گفت و چندین بار به همدیگر حمله کردند و در همه آنها رستم مغلوب مى شد و از جانب اسفندیار زخمى بر پیکر رستم وارد مى گردید.

روزى رستم با پدرش زال مشورت کرد که چه کنم هر چه به اسفندیار حمله مى کنم ، باز مغلوب او مى شوم زیرا او روئین تن و قوى پیکر است .

زال گفت : تیرى دو سر فراهم کن و چشمان اسفندیار را هدف تیر قرار بده و او را کور و نابینا کن ، آنگاه بر او پیروز خواهى شد.

رستم ، دستور پدر را اجرا کرد چشمان اسفندیار را با تیر خود کور نمود و آنگاه بر او پیروز گردید.

مى نویسند: علت اصلى کورى اسفندیار از اینجا نشاءت گرفت ؛ او در دوران جوانى با شاخه سبزى که در دست داشت ، آنقدر بر چشمان و صورت یتیمى زد که او کور گردید، سپس خود او همان شاخه را در زمینى کاشت . آن شاخه سبز گردید و پس از چند سال درختى بزرگ شد.

از قضاى روزگار، رستم از همان درخت ، شاخه را برید و با آن تیر دو سر درست کرد و با همان تیر دو سر، دو چشم اسفندیار را کور کرد.

اینجاست که شاعر مى گوید:

از مکافات عمل غافل مشو       گندم از گندم بروید، جو ز جو

منتخب التواریخ ، ص 815.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۵ ، ۰۶:۵۱

امام صادق(علیه السلام) فرمود:

هنگام مرگ جوانی، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) کنار بستر او حضور یافتند و به جوان فرمودند: بگو لا اله الا الله، فرمود: زبانش بند آمد، چندبار تکرار کرد ولی زبان او بند شد،(ببینید گناه این جوان چقدر بزرگ است که با وجود تلقین پیغمبر خدا(صلی الله علیه و آله)  هم زبانش از گفتن کلمه توحید بند می‎آید!؟؟) پیامبر(صلی الله علیه و آله) به زنی که کنار جوان بود فرمود: آیا این جوان مادر دارد؟ زن گفت: بله، من مادر او هستم، فرمود: آیا از او ناراضی هستی؟ زن گفت: بله شش سال است با او صحبت نکرده ام، فرمود: از او راضی شو، زن گفت: یا رسول الله بخاطر رضایت تو خدا از او راضی شود. (من از او راضی شدم) سپس پیامبر(صلی الله علیه و آله) بجوان فرمود: بگو لا اله الا الله، جوان در این هنگام گفت: لا اله الا الله و پس از لحظاتی مرد.

متن عربی:

عن ابی عبد الله(علیه السلام):

ان رسول الله(صلی الله علیه و آله) حضر شابا عند وفاته فقال(صلی الله علیه و آله) له:

قل: لا اله الا الله،قال(علیه السلام): فاعتقل لسانه مرارا فقال(صلی الله علیه و آله) لامراة عند راسه: هل لهذا ام؟

قالت: نعم انا امه،قال(صلی الله علیه و آله): افساخطة انت علیه؟

قالت: نعم ما کلمته منذ ست حجج،قال(صلی الله علیه و آله) لها: ارضی عنه،قالت: رضی الله عنه برضاک یا رسول الله فقال له رسول الله(صلی الله علیه و آله): قال: لا اله الا الله قال(علیه السلام): فقالها... ثم طفی...

بحار الانوار، ج 74، ص 75.

مطلب مرتبط:

موجبات ورود به بهشت و دخول به جهنم در حین مرگ

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۱۱


رسول اکرم (صلى الله علیه و آله ) :

خداوند (در روز قیامت ) زبان را به عذابى مبتلا مى کند که هیچ یک از اعضا را آنگونه عذاب نمى نماید.

زبان عرض مى کند: اى پروردگار من ، مرا به گونه اى عذاب نمودى که هیچ یک از اعضاى بدن را این چنین عذاب ننمودى ؟!

خداوند به زبان مى فرماید:

از ناحیه تو سخنى بیرون آمد که به شرق و غرب رسد و باعث خونریزى و غارت اموال و هتک ناموس ، از راه حرام شد، سوگند به عزت و جلالم ، تو را به گونه اى عذاب مى نمایم که هیچ یک از اعضا را آن گونه عذاب نخواهم کرد.

متن عربی:

یُعَذِّبُ اللَّهُ اللِّسَانَ بِعَذَابٍ لَا یُعَذِّبُ بِهِ شَیْئاً مِنَ الْجَوَارِحِ فَیَقُولُ أَیْ رَبِّ عَذَّبْتَنِی بِعَذَابٍ لَمْ تُعَذِّبْ بِهِ شَیْئاً فَیُقَالُ لَهُ خَرَجَتْ مِنْکَ کَلِمَةٌ فَبَلَغَتْ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبَهَا فَسُفِکَ بِهَا الدَّمُ الْحَرَامُ وَ انْتُهِبَ بِهَا الْمَالُ الْحَرَامُ وَ انْتُهِکَ بِهَا الْفَرْجُ الْحَرَامُ وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی لَأُعَذِّبَنَّکَ بِعَذَابٍ لَا أُعَذِّبُ بِهِ شَیْئاً مِنْ جَوَارِحِکَ.

اصول کافى ، طبع آخوندى(اسلامیه) ، ج 2، ص 115، ح 16.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۱۳


نقل شده : امیرالمؤمنین على (علیه السلام) دید مردى «طنبور» (که یک نوع آلت موسیقى سنتی  شبیه تار که داراى دسته دراز و کاسه کوچک است و در مجلس ‍ لهو و عیاشى زده مى شود) مى زد، على (علیه السلام) او را از این کار بازداشت و حتى طنبور او را گرفت و شکست ، سپس او را توبه داد و او توبه کرد.
آنگاه على (علیه السلام) به او فرمود: آیا مى دانى طنبور وقت به صدا درآوردنش چه مى گوید؟
او گفت : «وصى رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) داناتر است ».
على (علیه السلام) فرمود: طنبور هنگام زدنش (در صداى مخصوصش ‍ مى گوید:

سَتَنْدَمُ‏ سَتَنْدَمُ‏ أَیَا صَاحِبِی                     سَتَدْخُلُ جَهَنَّمَ أَیَا ضَارِبِی‏.

«بزودى پشیمان مى شوى ، به زودى پشیمان مى شوى اى صاحب من ، و به زودى داخل دوزخ مى گردى اى زننده تار من ».

متن عربی:

وَ نَقَلَ: أَنَّهُ سَمِعَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع رَجُلًا یُطْرِبُ بِالطُّنْبُورِ فَمَنَعَهُ وَ کَسَرَ طُنْبُورَهُ ثُمَّ اسْتَتَابَهُ فَتَابَ ثُمَّ قَالَ أَ تَعْرِفُ مَا یَقُولُ الطُّنْبُورُ حِینَ یُضْرَبُ قَالَ وَصِیُّ رَسُولِ اللَّهِ ص أَعْلَمُ فَقَالَ إِنَّهُ یَقُولُ سَتَنْدَمُ‏ سَتَنْدَمُ‏ أَیَا صَاحِبِی سَتَدْخُلُ جَهَنَّمَ أَیَا ضَارِبِی‏.

منبع: مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل ؛ ج‏13 ؛ ص220، المخازن ، ج 1، ص 321 (داستانهاى صاحبدلان ) ج 2، ص 33).

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۴۶


ابن عباس گوید: در مدینه مردى بود که درخت خرمایى در خانه داشت که شاخه هاى آن به خانه همسایه آویزان شده بود و آن همسایه نیز فقیر و عیالمند بود.
صاحب درخت خرما، هر گاه وارد خانه خود مى شد، بالاى درخت خرما مى رفت تا خوشه هاى خرما را بچیند، گهگاهى یکى دو تا خرما به خانه همسایه مى ریخت بچه فقیر همسایه آن خرماها را برداشته و مى خوردند. صاحب درخت پایین مى آمد و خرما را از دست بچه ها مى گرفت ، حتى اگر خرما را در دهان بچه ها مى دید، انگشتانش را به دهان آنها کرده و خرما را بیرون مى آورد و به این ترتیب نانجیبى خود را آشکار مى کرد.
مرد فقیر به حضور رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) آمده و جریان را به عرض رساند و از آن شخص شکایت کرد.
پیامبر (صلى الله علیه و آله ) فرمود: برو (من در فکر این قضیه هستم ).
تا اینکه صاحب درخت با پیامبر (صلى الله علیه و آله ) ملاقات نمود. پیامبر (صلى الله علیه و آله ) به او فرمود: درخت خرماى خودت را که شاخه هایش ‍ به خانه فلانى سرازیر است ، به من بده که در برابر او داراى درخت خرمایى در بهشت شوى .
او گفت : من داراى نخله هاى بسیار هستم ولى هیچ یک از آنها خرمایى بهتر و عالى تر از این درخت ندارد، این را گفت و از حضور پیامبر (صلى الله علیه و آله ) رفت .

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۰۳

شیخ طوسى (قدس سره ) به سند خود از امام صادق (علیه السلام) نقل مى کند: دو فرشته از طرف خدا ماءمور شدند تا مردم قریه اى را (به خاطر گناهانشان ) به هلاکت برسانند، وقتى این دو فرشته شبانه وارد آن قریه شدند، دیدند که مردى در دل شب برخاسته و به راز و نیاز و تضرع پرداخته و با خدا مناجات مى کند. یکى از فرشتگان به دیگرى گفت : به سوى خدا برگردیم و درباره این مرد عابد سؤ ال کنیم که آیا جزء هلاک شدگان است یا خیر؟
دیگرى گفت : من آنچه را که ماءمورم انجام مى دهم و دیگر نیاز به سؤ ال نیست .
فرشته نخست به سوى خدا مراجعه کرده و درباره آن مرد عابد سؤ ال کرد.
خداوند به آن فرشته اى که مراجعه نکرده بود وحى کرد که آن مرد عابد را نیز با سایر مردم به هلاکت برسان «زیرا او هیچگاه به خاطر خشم من به گناهکار، نسبت به گناهکاران خشم نکرد و نهى از منکر ننمود».
اما فرشته اى که مراجعه کرده بود تا در مورد آن مرد عابد سؤ ال کند، مشمول غضب الهى گردید و خداوند او را به جزیره اى انداخت و کیفر نمود.

الکنى و الالقاب محدث قمى ، ج 1، ص 316.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۴۰


چند راهزن در یکى از مناطق غرب به راهزنى مشغول بودند. روزى به شخصى رسیدند و او را دستگیر کردند و اموال او را به سرقت گرفتند. سرانجام او را به درختى بستند و آماده کشتن او شدند.
مرد بیچاره گفت : شما که اموال مرا گرفته اید، پس کشتن من براى شما چه سودى دارد؟ بدانید که من شخصى هستم مزدور، بدون من فرزندان کوچک من در سختى ، زندگى را خواهند گذرانید؛ از همین الان من با خداى خود عهد مى کنم که مال را بر شما حلال کنم و با کسى نگویم و به راه خود بروم .
دزدان گفتند: تو تا زمانى که در بند هستى چنین مى گویى ، ما سر تو را مى بریم ، چون از قدیم گفته اند سر بریده صدا ندارد.
مرد بیچاره گفت : من با شما عهد نبستم ، من با خداى خود عهد بستم که به کسى نگویم و مال را بر شما حلال کنم .
سارقین خندیدند و گفتند: اگر ما طالب مال حلال بودیم ، دزدى را شغل خود قرار نمى دادیم .
مرد گفت : با خدا و قیامت چه مى کنید؟
دزدان گفتند: آن که از قیامت خبر آورده کیست ؟ قیامتى وجود ندارد، و بالاخره آماده کشتن او شدند. دو کبک بر سر سنگى آواز مى خواندند، مرد بیچاره فریاد برآورده که اى پرندگان شما در قیامت شاهد من باشید که اینها مرا به ستم و ظلم کشتند.

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۵ ، ۰۱:۲۲

امام صادق علیه السلام درباره بخل می فرمایند:

 إنْ کانَ الخَلَفُ مِن اللّهِ عزّ و جلّ حقّا فالبُخلُ لماذا؟!

اگر پاداش و عوض دادن خداوند عزّ و جلّ حق است پس دیگر بخل ورزیدن چرا؟ (میزان الحکمه،ج‏1، ص505 )


آورده اند که روزى بخیلى با عیال طعام مى خورد. سائلى بر درآمد. زن خواست که سائل را طعام دهد. از شوهرش مى ترسید. به بهانه اى به در خانه آمد و نیم نانى در زیر جامه گرفت و به سائل داد. شوهر خبر یافت و وى را طلاق داد.
روزگارى برآمد. زن شوهر دیگرى اختیار کرد. روزى با این شوهر نیز طعام مى خورد. سائلى دیگر بر در آمد. خواست که وى را طعام دهد. گفت : مبادا این شوهر، خوى شوهر پیشین داشته باشد. از وى دستورى خواهم . دستورى خواست .
شوهر گفت : همچنین سفره طعام را بردار و به وى ده . زن طعام برداشت و در سراى باز کرد، شوهر پیشین خود را دید. فریادى از آن زن برآمد. شوهرش از خانه بیرون دوید که تو را چه شده ؟ گفت : این سائلى که مى بینى شوهر من بود و مال بسیار داشت اما بخل زیادى داشت ، به سبب بخل ، مالش از دست رفته و محتاج خلق شده .
مرد گفت : بهتر از این بشنو. آن درویشى که به در خانه شما آمد که وى را نیم نانى دادى که بدان سبب این مرد تو را طلاق داد، من بودم . درویش و محتاج خلق بودم . اما سخى و بخشنده بودم حق تعالى به سبب جوانمردى مرا توانگر گردانید و او را به سبب بخل ، وى را درویش و فقیر گردانید.

منبع: داستان عارفان ، ص 223.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۵ ، ۲۱:۳۶

شخصى که نابینا بود از حضرت فاطمه اجازه خواست تا به حضور او برود، حضرت فاطمه اجازه داد ولى در طول ملاقات حجاب بر سر داشت. پیامبر خدا (صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم) به او فرمود: چرا حجاب در بر نمودى در حالى که او تو را نمى‏ دید؟

حضرت فاطمه گفت: اگر او مرا نمى‏ بیند، من او را مى‏ بینم، و او بوى تن مرا نیز حسّ مى‏ کند.

پیامبر فرمود: شهادت مى‏ دهم که تو پاره‏اى از وجود من هستى!

«نَوَادِرُ الرَّاوَنْدِیِّ، بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ عَلِیٌّ ع‏ اسْتَأْذَنَ أَعْمَى عَلَى فَاطِمَةَ ع فَحَجَبَتْهُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لَهَا لِمَ حَجَبْتِیهِ وَ هُوَ لَا یَرَاکِ فَقَالَتْ ع إِنْ لَمْ یَکُنْ یَرَانِی فَإِنِّی أَرَاهُ‏ وَ هُوَ یَشَمُ‏ الرِّیحَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَشْهَدُ أَنَّکِ بَضْعَةٌ مِنِّی.‏»

النوادر، راوندی کاشانی، ص:۱۴ و بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج‏43، ص: 91

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۵ ، ۲۳:۵۹

وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنى‏ إِنَّهُ کانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبِیلاً [1]

 و نزدیک زنا نشوید که کار بسیار زشت و بد راهى است.

تفسیر

گناه کبیره ای که در این آیه بعد به آن اشاره مى شود مساله زنا و عمل منافى عفت است مى‏گوید:" نزدیک زنا نشوید چرا که عمل بسیار زشتى است و راه و روش بدى است.

در این بیان کوتاه به سه نکته اشاره شده.

الف- نمى‏گوید زنا نکنید، بلکه مى‏گوید به این عمل شرم ‏آور نزدیک نشوید، این تعبیر علاوه بر تاکیدى که در عمق آن نسبت به خود این عمل نهفته شده، اشاره لطیفى به این است که آلودگى به زنا غالبا مقدماتى دارد که انسان را تدریجا به آن نزدیک مى‏کند، شرابخواری، چشم‏ چرانى یکى از مقدمات آن است، برهنگى و بى حجابى مقدمه دیگر، کتابهاى بدآموز و" فیلمهاى آلوده" و" نشریات فاسد" و" کانونهاى فساد" هر یک مقدمه‏اى براى این کار محسوب مى‏شود.

همچنین خلوت با اجنبیه (یعنى بودن مرد و زن نامحرم در یک مکان خالى و تنها) عامل وسوسه ‏انگیز دیگرى است.

بالآخره ترک ازدواج براى جوانان، و سختگیریهاى بى دلیل طرفین در این زمینه، همه از عوامل" قرب به زنا" است که در آیه فوق با یک جمله کوتاه همه آنها را نهى مى‏کند، و در روایات نیز هر کدام جداگانه مورد نهى قرار گرفته است.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۵ ، ۲۳:۵۴

صفحه اختصاصی حدیث و آیات کتاب من لا یحضره الفقیه عن محمّد الطَّیّار : دَخَلتُ المَدینَةنَ وطَلَبتُ بَیتاً أتَکاراهُ فَدَخَلتُ دارا فیها بَیتانِ بَینَهُما بابٌ وفیهِ امرَاَةٌ ، فَقالَت : تَکارى هذَا البَیتَ؟
قُلتُ : بَینَهُما بابٌ وأنَا شابٌّ .
قالَت : أنَا اُغلِقُ البابَ بَینی وبَینَکَ .
فَحَوَّلتُ مَتاعی فیهِ ، وقُلتُ لَها : أغلِقِی البابَ .
فَقالَت : تَدخُلُ عَلَیَّ مِنهُ الرَّوحُ دَعهُ ، فَقُلتُ : لا ، أنَا شابٌّ وأنتَ شابَّةٌ أغلِقیهِ .
قالَت : اُقعُد أنتَ فی بَیتِکَ فَلَستُ آتیکَ ولا أقرَبُکَ ، وأبَت أن تُغلِقَهُ ، فَأَتَیتُ أبا عَبدِاللّه ِ علیه السلام فَسَأَلتُهُ عَن ذلِکَ .
فَقالَ : تَحَوَّل مِنهُ ؛ فَإِنَّ الرَّجُلَ وَالمَرأَةَ إذا خُلِّیا فی بَیتٍ کانَ ثالِثُهُمَا الشَّیطانَ .
حدیث

کتاب من لایحضره الفقیه ـ به نقل از محمّد طیّار ـ :

وارد مدینه شدم و به دنبال خانه اى گشتم تا آن را اجاره کنم . به خانه اى وارد شدم که دو اتاق داشت و میان آنها درى بود و در آن خانه ، زنى بود . زن گفت : این خانه را اجاره مى کنى؟
گفتم : میان آنها درى است و من جوانم .
زن گفت : در را مى بندم .
اثاثیه ام را به آن خانه بردم و گفتم : در را ببند .
زن گفت : از بستن در ، وحشت مى کنم . بگذار باز باشد .
گفتم : خیر ، من جوانم و تو هم جوان . در را ببند .
زن گفت : من در خانه خود مى نشینم و نزد تو نمى آیم و به تو هم نزدیک نمى شوم ، و از بستن در ، خوددارى کرد .
نزد امام صادق علیه السلام آمدم و از این مسئله پرسیدم .
فرمود : «از آن خانه بیرون شو؛ زیرا هرگاه مرد و زنى در خانه اى خلوت کنند ، سومین نفر ، شیطان است» .

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۵ ، ۲۳:۳۳


مجازات خودبینى

امام صادق علیه السلام :

مَن دَخَلَهُ العُجبُ هَلَکَ.

به هر که خودپسندى راه یابد، نابود شود.

الکافی: 2/ 313/ 2.

امام صادق علیه السلام در روایت دیگری فرمودند:
حضرت عیسى (علیه السلام) که برنامه سیاحت و بیابان گردى ، از دستورهاى دینش بود. در یکى از سیاحت هاى خود، یکى از دوستانش که کوتاه قد بود و همواره در کنار حضرت عیسى (علیه السلام) دیده مى شد، به همراه عیسى (علیه السلام) به راه افتاد، تا با هم به دریا رسیدند، عیسى با یقین خالص و راستین گفت : بسم الله سپس روى آب حرکت کرد، بى آنکه غرق شود.

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۵ ، ۱۰:۴۵

خداوند منان در سوره تحریم : آیه  8 به بندگانش امر مینماید که توبه نصوح کنید:

یااَیهَا الذینَ آمَنُوا تُوبَوا اِلَی اللّهِ تَوْبَةً نصوحاً عَسَی رَبُّکمْ اَنْ یکفِّرَ عَنْکمْ سَیئاتِکمْ

 ای کسانی که ایمان آوردید، به سوی خداتوبه کنید، توبه ای نصوح، امید است پروردگارتان گناهانتان را ببخشد.

ترجمه آیه به نظم

الا مومنان چون به یکتا اله     بخواهید توبه کنید از گناه

نمایید توبه به اخلاص تام     خلوصی برازنده آن مقام

بود آنکه مخفی بدارد خدا    گناهی که کردید روی خطا

درآرد خداتان به باغ جنان    که جویست ز یر درختان آن

معنی توبه نصوح در روایات

 رسول خدا (صلی الله تعالی علیه و آله ) در معنى نصوح فرمود:

اَنْ یَتُوبَ التّائبُ ثُمَّ لایَرْجِعُ فى ذَنبٍ کَما لایَعُودُ الْلَّبَنَ اِلَى الضَّرْع .

توبه کننده هرگز به گناه باز نمى گردد چنانچه شیر به پستان باز نمى گردد.[1]

۷ موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۰ تیر ۹۵ ، ۰۲:۱۶

حضرت امیرالمؤمنین علیه ‏السلام می فرمایند:

الاعتِبارُ یُثمِرُ العِصمَةَ .

عـبـرت گـرفتن ، مـصونیت (از گناه و خطا) مى‏‎آورد . (غرر الحکم : 879 منتخب میزان الحکمة : 356)

داستان ذیل بسیار آموزنده و عبرت انگیز است، آن را نقل می کنیم تا شاید برخی از دخترها عبرت بگیرند!!!
شماره تلفنش را یکی از هم کلاسی هایم به من داد و گفت: فرزاد، پسرخاله ام است و خیلی مغرور است بیا و به طور ناشناس با او تماس بگیر و اذیتش کن تا دلم خنک شود! متاسفانه من که تازه گوشی تلفن همراه خریده بودم و ذوق و شوق داشتم بدون توجه به عواقب این کار اشتباه و از روی مسخره بازی به تلفن پسر غریبه زنگ زدم. فرزاد پس از چند بار تماس تلفنی، گفت: اگر شجاعت نداری و می ترسی خودت را نشانم بدهی پس چرا زنگ می زنی؟

دختر جوان در دایره اجتماعی کلانتری شهید نواب صفوی مشهد افزود: من حماقت کردم و شوخی شوخی دلباخته پسری شدم که بعدا فهمیدم پسرخاله هم کلاسی ام نیست و قبلا سر او نیز کلاه گذاشته است.

۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۵ ، ۲۱:۵۵


گروهی از معتزله که یکى از فرق اسلام هستند در مجلسى که حضرت امام رضـا علیه السلام تشریف داشتند راجع به بـزرگـتـریـن گـنـاهـان در اسـلام مذاکره می‎نمودند. همگى اتـفـاق کـردند که قتل و کشتن شخص مؤمن بزرگترین گناه اسـت ، چـون خـدا مـى فـرماید:

وَمَن یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُّتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فِیهَا

کسى که مؤ منى را عمدا بکشد جزاى او جهنم ابدیست.. ((النساء:93))
اما حـضـرت امام رضـا عـلیـه السـلام فـرمـود:

اعـظـم مـن القـتـل عـنـدى اثـمـا و اقـبـح مـنـه بـلاء الزنـا لان القـاتـل لم یـفـسـد بـضـرب المقتول غیره و لا بعده فسادا و الزانـى قـد اقـسـد النـسـل الى یـوم القـیـمـة و احـل المـحـارم .

آنـچـه گـنـاهـش از قـتـل نـزد مـن بـیـشـتر است و بلاى آن قبیح تر است زناست ؛ بـراى ایـنـکـه قـاتل با کشتن مقتول فسادى به غیر کشتن او انـجام نمى دهد و بعد از کشتن او دیگر فسادى بر آن نیست . و زانـى نـسـل را تـا روز قـیـامـت فـاسـد و تـبـاه مـى کـنـد و حـرامـهـایـى را حـلال مى کند.

پس فقیهى در آن مجلس نماند مگر ایـنـکـه دسـت مـبـارک آن حـضـرت را بـوسـیـد و بـه درسـتى فرمایش آن حضرت اقرار کرد.

برگرفته شده از: إرشاد القلوب / ترجمه طباطبایى، ص: 282

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۵ ، ۱۷:۴۴

امام صادق علیه السّلام فرمود:

مردى نزد عیسى ابن مریم علیه السّلام آمد و باو گفت: یا روح‏ اللَّه‏ من زنا کرده ‏ام مرا پاک کن، عیسى علیه السّلام امر کرد: کسى در جایى نماند بلکه همه بیرون آیند براى پاک ساختن فلان کس، پس هنگامى که وى با مردم گرد آمدند و مرد براى سنگسار در حفره شد، فریاد زد: مرا حدّ نزند آن کس که حدّى بگردن دارد، پس همه مردم رفتند جز یحیى و عیسى علیهما السّلام، پس یحیى علیه السّلام بوى نزدیک شد و فرمود: اى گنهکار مرا موعظه کن، مرد عرض کرد:

لَا تُخَلِّیَنَّ بَیْنَ نَفْسِکَ وَ بَیْنَ هَوَاهَا فَتُرْدِیَک‏ نفس خود را در کارها رها نکن که آزادانه هر چه هوا کند آن را انجام دهد زیرا این موجب سقوط تو باشد،

یحیى علیه السّلام فرمود: بیشتر برایم بگو!

مرد عرض کرد:

َ لَا تُعَیِّرَنَّ خَاطِئاً بِخَطِیئَة خطا کار را به خطایش ملامت و سرزنش نکن،

فرمود: برایم بیشتر بگو، مرد عرض کرد:

َ لَا تَغْضَب‏ سعى کن غضب نکنى،

یحیى علیه السّلام فرمود: برایم کافیست.

 برگرفته شده از: من لا یحضره الفقیه / ترجمه غفارى، على اکبر ومحمد جواد و بلاغى، صدر، ج‏5، ص: 361

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۵ ، ۱۰:۳۹

امام باقر (علیه السلام) فرمود:
یکى از پیامبران بنى اسرائیل در محلى عبور مى کرد، دید جنازه مردى به زمین افتاده ، نصف آن زیر دیوار قرار گرفته و نصف دیگر آن در بیرون مانده و پرندگان و سگ ها بدن او را متلاشى کرده اند و مى درند.
از آنجا گذشت و به شهرى وارد شد و در آنجا دید که یکى از اشراف آن شهر مرده است ، جنازه او را بر سر تختى نهاده اند و با پارچه ابریشم کفن شده و در اطراف آن تخت منقل هاى عود (ماده خوشبو) نهاده شده و عودها مى سوزند و فضا را خوشبو کرده اند.
آن پیامبر به خدا متوجه شد و عرض کرد: پروردگارا! من گواهى مى دهم که تو، حاکم دادگر هستى که به کسى ستم نمى کنى ، آن (جنازه اولى ، جنازه ) بنده تو بود که به اندازه یک چشم به هم زدن براى تو شریک قرار نداد ولى آن گونه مرده است و او را آنچنان میراندى ، ولى این هم یکى از بنده هاى تو است که به اندازه یک چشم به هم زدن به تو ایمان نیاورده است ، ولى او را این گونه شکوهمندانه میراندى ؟! (رازش چیست ؟).
خداوند متعال به آن پیامبر فرمود:
اى بنده من ! همان گونه که گفتى حاکم عادل هستم که به کسى ظلم نمى کنم ، آن بنده (اول ) من ، گناهى یا عمل بدى نزد من داشت ، او را با آن وضع میراندم تا کیفر شود و به گونه اى که گناه نداشته باشد با من ملاقات نماید و این بنده (دوم من )، کار نیکى نزد من داشت او را با چنان وضعى (شکوهمندانه ) میراندم ، تا به گونه اى که هیچ گونه پاداشى نزد من نداشته باشد با من ملاقات نماید.
(اصول کافى ، ج 2، ص 466.)

حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در این باره می فرمایند:

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۵ ، ۰۶:۴۶

امام صادق (علیه السلام) دوستى داشت که همراه ملازم آن حضرت بود، روزى دوست همراه امام صادق (علیه السلام) در بازار کفاش ها عبور مى کرد و پشت سرش غلامى از اهل هند مى آمد، ناگاه آن دوست به عقب نگاه کرد و غلام را ندید، تا سه بار به پشت سر نگاه کرد و غلام را ندید، بار چهارم وقتى که او را دید، به او گفت : اى زنازاده ! کجا بودى ؟
امام صادق (علیه السلام) وقتى که این بدزبانى را از دوست خود دید، بر اثر ناراحتى دست خود را بلند کرد و بر پیشانى خود زد و به دوست خود فرمود: َ سُبْحَانَ اللَّهِ تَقْذِفُ أُمَّهُ قَدْ کُنْتُ أَرَى أَنَّ لَکَ وَرَعاً فَإِذَا لَیْسَ لَکَ وَرَع‏؛ «عجبا! به مادرش ، نسبت ناروا مى دهى ؟! من خیال مى کردم تو آدم عفیف و پرهیزکار هستى ، اکنون مى بینم چنین نیستى ».
دوست امام صادق (علیه السلام) عرض کرد: مادر این غلام از اهالى سند (هند) و مشرک است (بنابراین عقد اسلامى ندارند پس فرزند آنها زنازاده است ).
امام صادق (علیه السلام): آیا نمى دانى که هر امتى نزد خود داراى قانون ازدواجى است که به وسیله آن از زنا جلوگیرى کنند؟ بنابراین نمى توان به آنها زناکار گفت .
آنگاه امام صادق (علیه السلام) به دوست خود رو کرد و فرمود:ً تَنَحَّ عَنِّی از من دور شو!
روایت کننده مى گوید: دیگر آن دوست امام را ندیدم که همراه حضرت صادق (علیه السلام) راه برود، تا آن گاه که مرگ بین آنها جدایى افکند.

اصول کافى ، ج 2، ص 324، ح 5.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۵ ، ۰۶:۲۰

میمون البان مى‏گوید نزد حضرت صادق (علیه السلام) بودم آیاتى از سوره‏ى هود درباره‏ى قوم لوط قرائت شد تا به این جمله رسید «وَ أَمْطَرْنا عَلَیْها حِجارَةً مِنْ سِجِّیلٍ مَنْضُودٍ مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّکَ وَ ما هِیَ مِنَ الظَّالِمِینَ بِبَعِیدٍ ، پس همین که امر ما آمد سرزمین‏شان را زیر و رو نموده بلندیهایش را پست ، و پستى‏هایش را بلند کردیم و بارانی از کلوخ بر آن سرزمین باریدیم ، کلوخ‏هایی چون دانه‏های تسبیح ردیف شده کلوخ‏هایی که در علم پروردگارت نشان دار بودند و این عذاب از هیچ قومی ستمگر به دور نیست» (هود 82 و 83)

حضرت فرمود:

 مَنْ مَاتَ مُصِرّاً عَلَى اللِّوَاطِ لَمْ یَمُتْ حَتَّى یَرْمِیَهُ اللَّهُ بِحَجَرٍ مِنْ تِلْکَ الْحِجَارَةِ تَکُونُ فِیهِ مَنِیَّتُهُ وَ لَا یَرَاهُ أَحَدٌ.

 کسى که در حال پافشارى بر لواط بمیرد، نمى‏میرد مگر این که خداوند او را به سنگى از همان سنگ‏ها هدف قرار مى‏دهد که مرگش با آن خواهد بود، و احدى مرگ او را به این صورت نمى‏بیند.
الکافی (ط - الإسلامیة)، ج‏5، ص: 548

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۵ ، ۰۰:۰۵

امیر مؤمنان(علیه السلام) در میان گروهی از اصحاب بود که مردی خدمت حضرت رسید و عرض کرد: ای امیر مؤمنان، من به نوجوانی دخول کرده ام، مرا تطهیر کن، امام(علیه السلام) فرمود:

 به خانه ات برو، شاید صفرا بر تو غلبه کرده است(درحالت طبیعی نیستی که این گونه اقرار می کنی.) فردا دو باره خدمت حضرت رسید و عرض کرد: ای امیر مؤمنان به نوجوانی دخول کرده ام، مرا تطهیر کن. امام فرمود: اذهب الی منزلک لعل مرارا هاج بک.
آن مرد سه بار پس از مرتبه اول، این اقرار خود را تکرار کرد و در مرتبه چهارم حضرت به او فرمود:

 ای مرد، رسول خدا در مورد مثل تو، سه حکم قرار داده، هر کدام را که می خواهی برگزین.
عرض کرد: یا امیر مؤمنان آن سه چیست؟ فرمود:
ضَرْبَةٌ بِالسَّیْفِ فِی عُنُقِکَ بَالِغَةً مَا بَلَغَتْ أَوْ إِهْدَاءٌ مِنْ جَبَلٍ مَشْدُودَ الْیَدَیْنِ وَ الرِّجْلَیْنِ أَوْ إِحْرَاقٌ بِالنَّار

وارد کردن ضربه شمشیر به گردنت تا هر کجا برسد، پرت کردن از کوه با دست و پای بسته، سوزاندن با آتش.
عرض کرد: ای امیر مؤمنان، کدام یک شدیدتر است؟ فرمود:سوزاندن با آتش.
عرض کرد: ای امیر مؤمنان، من همین سوزاندن با آتش را برگزیدم.
آن گاه امیر مؤمنان به آن مرد فرمود:

خُذْ لِذَلِکَ أُهْبَتَکَ‏

۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۵ ، ۱۱:۲۸

زنانى بر امام صادق (علیه السلام) وارد شدند. یکى از آنان از امام (علیه السلام) در باره حدّ «سحق» سؤال کرد. امام (علیه السلام) فرمود:

«حَدُّهَا حَدُّ الزَّانِی  حدّ او مانند حدّ زناکار است.» (100 ضربه شلاق)
زنى گفت: خداوند این حکم را در قرآن بیان نکرده است. امام (علیه السلام) فرمود: چرا، بیان کرده است. گفت: کجاى قرآن است؟ فرمود: در داستان اصحاب رسّ.

ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، النص، ص: 268

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۵ ، ۰۶:۳۵

قتل والدین توسط فرزند بخاطر القائات شیطانی معلم
در یک مجله عربى آمده بود:

جوانى که پدر و مادر خود را کشته بود، در بازجویى گفت : من آموزگارى دارم که بى دین است و پیوسته به خدا و نظام آفرینش بد مى گوید و معتقد است که والدینش بزرگترین خیانت را به وى کرده اند که او را زاییده اند!
او همواره مى گوید: همه پدر و مادرها جنایتکارند و دشمن کودکان معصوم . اینها به خاطر شهوترانى پلید خود، ما را زاییده و از آن جهان آرام و بى درد و رنج به این جهان پر درد و زحمت آورده اند. هیچ پدر و مادرى فرزندشان را دوست ندارند، فقط خود و ارضاى شهوت خود را دوست دارند و اگر به فرزند خود هم اظهار دوستى مى کنند، براى این است که خودشان را دوست دارند و فرزند را وسیله رسیدن به خواسته هاى خودشان مى دانند، چنان که مثلا اتومبیلشان را هم بدین جهت دوست دارند!این گفتار و پندار معلم نه تنها در من بلکه در عده اى از شاگردان دیگر اثرى عمیق بخشید به طورى که افکار و رفتارمان را نسبت به والدین دگرگون ساخت . این بود که من مانند یک آدم کوکى - که معلم کوکش کرده باشد - تحریک شدم و پدر و مادرم را کشتم و اکنون براى هر گونه مجازاتى حاضرم . اما باید بگویم که : من هیچ گونه تقصیرى ندارم ، بلکه والدین من مقصرند و جنایتکار زیرا آنان معلم مرا به خوبى مى شناختند و حتى گاهى هم او را به منزل دعوت مى کردند. گاهى که من از عقاید ضد خدایى او انتقاد مى کردم ، پدر و مادرم مى گفتند: «ما به عقاید فاسدش کارى نداریم ، او هر چه هست ، خوب درس مى دهد و شاگردانش با معدل عالى قبول مى شوند، ما هم قبولى و پیشرفت تو را مى خواهیم ...»!

اگر والدین من خوشبختى و سعادت مرا مى خواستند، هرگز اجازه نمى دادند که شاگرد چنین معلم منحرفى باشم و به خاطر خوب نمره آوردن و قبول شدن ، اندیشه واخلاق و روحم مسموم و آلوده گردد![1]


[1] . الگوهاى تربیت اجتماعى ، ص 257.

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۵ ، ۰۲:۴۲